تبليغاتX
پرواز می کردم اگر ...
بیا با همسایمون برقصیم تو خیابون
 

سلام

اگه بخوام چیزی بنویسم عمراْ ازش چیزی نمی فهمین چون ذهنم

 انقدر مشغوله که یه دنیا حرف دارم اما قدرت سازمان دهیش رو ندارم.

ببخشید مزاحم شدم

خدافظ.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت   توسط مهیار طبرستانی  | 

 

عمراٌ فکرشم نکنید من از اون آدمام که روزه تولدشون که می شه همش منتظرن که بهش تبریک بگن!

اصلاٌ واسه اینکه چنین فکری نکنین  من به رو خوذمم نمی یارم که امروز تولدمه. حتی تو web log ام هم هیچ اشاره ای به این موضوع نمی کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت   توسط مهیار طبرستانی  | 

 

 استانلی اسم یک قاتل دیوانه است ، که کارش کشتن پسر بچه ها  و دختر بچه هاست
  آنهم صبح زود روزهای تعطیل .
  از استانلی که نمی ترسی ؟
  چی؟ می ترسی؟
پس زود از رختخواب بپر برو پیش بابا و مامان بخواب.
آهان ! حالا بهتر نشد؟
نمی دونی بابا و مامان چقدر دوست دارند
تو پیش آنها بخوابی
                                    شل سیلور استاین (عمو شلبی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت   توسط مهیار طبرستانی  | 

 

عشق در دریا غرق شدن است. 

 دوست داشتن در دریا شناکردن.

عشق بینایی را می گیرد .

 دوست داشتن بینایی می دهد.

عشق جنون است و جنون چیزی جر خرابی و پریشانی فهم و اندیشه نیست. 

دوست داشتن در اوج معراجش، از سر حد عقل فراتر می رود و فهم و اندیشه را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد.

عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است.

دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند.

 دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.

عشق تنها یک فریب بزرگ و قوی است .

دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.

عشق در غالب دل ها، در شکل ها و رنگهای تقریبا مشابهی، متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است.

 اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد .

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر می گذارد.

 اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست.

عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود، اگر تماس دوام یابد به ابتذال می کشد و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و دیدار و پرهیز زنده و نیرومند می ماند.

اما دوست داشتن با این حالات ناآشنا است. دنیایش دنیای دیگری است.


آری که دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز، خود را تا سطح بلندترین قله عشق های بلند، پایین نخواهم آورد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت   توسط مهیار طبرستانی  | 

 

یک روز وقتی بیرون رفته بودم
خوک بی پوزه ای سر راهم سبز شد
گفتم : «خوک بینی ات کو ؟»
گفت : «جایی رفته که هیچ کس نمی داند»
  _ «پس دم حلقه ای ات کو؟ »
  _ «روی راه آهن کنده شد»
  _ «اما خوک ، چه بر سر گوشهای قشنگت آمده؟»
  _ «آنها را با قیچی باغبانی بریدم ...
       اما خانم کوچولو شما به من بگو 
       اصلا چه چیزی باعث شد شما فکر کنید 
       که من خوک هستم ؟ »
                                    سوزان کرافتر
   

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت   توسط مهیار طبرستانی  | 

 

 وقتی شب بیدار می شوید
و همه جا تاریک و ترسناک است
از تخت بیرون بپرید
و چراغ را روشن کنید !
                             مایکل دوگان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت   توسط مهیار طبرستانی  | 

 

من به خاطره دوستی که الان پیشم نیست غصه نمی خورم ،

 پس چرا بغض کردم ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت   توسط مهیار طبرستانی  | 

 

ببین دیازپام ده خورانده‌اند !

 

گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر

 

از سه راه آذری گذر
از حدود سروری گذر
از پیاز و جعفری گذر

از شراب خانگی گذر
از سه راه آذری گذر

ز کار و بار و یار و دلبر گذر

 

دود سیگار را بگیر به عرش رو  

فرش زیر پای را فروش

 ز سر ز همسر گذر ز مادر گذر


دود سیگار را ببین برو بمیر
زیر پای را ببین زجان گذر

زجان ز خانمان گذر

 

عر بزن کوبه‌ی سفالی‌ات
به در بزن گشوده شد چو در ز در گذر

ز کار و بار و یار و حال و فال و دلبر گذر

 

جسم خود سه راه آذری ببر
برون نیا شمال شهر را بکُش بکَش
به دشت آمپول و ساقیان  در گذر

 ز سر ز همسر ز مادر گذر

 

تیغ و رگ ز جمجمه طپانچه بگذران
بر آزردگی خود کمانچه بگذران

زجان گذر زجان ز خانمان گذر 

 

گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر

 

ببین چگونه جان مشوش است عدد بده  
ببین شهید شد برادرت عدد بده
ببین که نیستی عدد نود بده ز صد گذر

 

ببین ببین ببین ببین ببین ببین ببین

 

دلت به انتظار چشمهاست عدد بده 
دلت به انتظار چشمهاست   
ببین جهان چگونه کرده است راست

 

نرو به زیر کار و بار دلبران گران
خزان شدی و سست و زرد از کران تا کران
دلت چه شد دلت چه شد
به باد رفت تمام ایده ها و آرزو ز یاد رفت

چست و چابکی چنین که خشم در دهی 

 ز جان گذر زجان زخانمان گذر

گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر

برو ونک به گوشه‌ای نشین و ساز زن   
برو چنان به زیر آواز زن

دد بشو بشو تهمتن و ز هفت خان گذر

تیغ و رگ ز جمجمه طپانچه بگذران
بر آزردگی خود کمانچه بگذران

ببین ببین ببین ببین ببین ببین ببین 

ببین دیازپام ده خورانده‌اند خلق را
ببین چگونه کرده‌اند مد ریای دلق را
ببین چگونه بشکنند جای شیشه طلق را
ببین چگونه پول می دهیم نفت و آب و برق را
ببین احاطه کرده است عدد فکر خلق را

 

مچاله شو به جوی آب شو روان عدد بده
زباله شو به گوشه ای غمین هزارساله شو عدد بده

 

این قرار عاشقانه را عدد بده
شور و حال عارفانه را عدد بده

 

رو جهان بیکرانه را سند بزن
روی رود تشنگی‌ات سد بزن

 

عدد عدد عدد عدد عدد عدد عدد بده

 

چه مانده است در برت فقط ندای ماندولین  
چه مانده است در کفت فقط سرنگ انسولین
انسولین و واسکازین و وازلین و واجبین و جالبین و زاهدین و صاحبین و مومنین

 

گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر

 

آی مرد سامری خفن شدی  
در سه راه آذری کفن شدی  
ای نماد بی‌کسی ز پیچ و تاب این زمانه
چون چلانده‌اند و تو رسن شدی

 

گذر گذر گذر گذر گذر گذر گذر

 

                                                                                 محسن نامجو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت   توسط مهیار طبرستانی  | 


  یه شهر غریب .
جایی که با همه ی کوچیکیش  یه زندگی مجردی رو نوید می داد.
جایی که با وجود جو بستش بستری بود برای یه دنیا شر و شور.
جایی که شب زنده داری توش رسم بود.
جایی که بی خیالی توش باور بود.
جایی که غصه هاش قصه ترین بود.
جایی که دوستی هاش پایدار ترین بود.
جایی که تنهائیاش انسان سازترین بود.
جایی که سختی هاش زود گذر ترین بود.
جایی که عصبانیت هاش مزحک ترین بود.
جایی که دوست داشتن هاش بی ریا ترین بود.
جایی که خاطرهاش از بی برنامگی بیادموندگار ترین بود.
جایی که انقدر عادتت داد به لذت بردن تا تو آیندت رو به محوریت شادی بنا کنی.
جایی که حسرت بر انگیزترین خاطره ی عمرت می شه اگه از آموزه هاش تو زندگی آتیت استفاده نکنی.
آن جا میبد بود ، من دانشجو بودم و چنار همچنان تکان می خورد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت   توسط مهیار طبرستانی  | 

 

معمولاٌ اول جزوه های درسی یا دفترخاطرات یا هر چیز دیگه ای که برای یه مدت زیادی با هاش سر و کار داری خوشگل و مرتبه ، اما از همون اول مرتب بودن ، یه شرطه لازم الاجرا نیست. همونطور که هجومه احساسات به روح از نظم خاصی پیروی نمیکنه منم می خوام تو این وبلاگم بی مقدمه از همه چیز حرف بزنم  . خلاصه که تریپ اینه :

 هیچ آدابی و ترتیبی نجوی        هرچه می خواهد دل تنگت بگوی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت   توسط مهیار طبرستانی  |