عجب صفائی داده به وب لاگم نظرات دوستان و آشنایان.
زبانی که آتشین چرخید.
قلمی که بی پرده رقم زد.
حسی که عریان تراوید.
همه و همه دست بر دست هم دادند تا مرا وادار به اعتراف کنند که
«بابا بی خیال من از رو باده معده یه چیزی گفتم ، شما بی خیال شین.»
هر کسی زندگی خودش رو داره.
ترس از نرسیدن های خودش رو،
ترسی که انقدر زیاده که واسه همه کارات دلیل می خواد.
ترسی که انقدر آینده رو تو ذهنت می یاره تا نتونی این حس رو به
کسی بدی که "فقط تو در زمان ِ حال من هستی."
دوست های محشری دارم که واسه هم می میریم ،
تو مرام واسه هم سنگ تموم می ذاریم ،
هم تیپ هستیم ،
هم هدفیم ،
همدیگرو می فهمیم.
مطمئنم که دوستام بهترین انتخاب های من هستن.
به پشتی بانیشون تو همه شرایط ازم شک ندارم.
به اینکه همیشه کمکم می کنن اطمینان دارم.
خوب می دونم که تو شادی و غم با من همراهن.
اما فقط چند تامونیم که قلب هامون واسه همدیگه می تپه.
مشکل از اون ها نیست ، توقع من زیاده.
کمتر کسی با سکوت حاکم بین خودش و دوستش می تونه مشت و
مال بده و رگ هاش رو باز کنه.
توقع زیاد من دلیل کم کاریه اون ها نیست.
همه ی دوست های من محشرن و هیچکدوم از اون یکی بهتر نیست.
هم نوایی بین دو قلب دست ما نیست
و چیزی که دست ما نیست ملاک برتری نیست.
به هر دو حس «خود ساخته» و «اعطا شده» پایبندم و قدر همه ی دوستام
رو می دونم.
ٌ
اصلا این متن رو جدی نگیرید چون نوشته شدنش برخاسته از
یه هوس زود گذره برای ثبت کردن چند تا جمله ی سلمبه قلنبه.
گوسفندان حریص ِ چمن های یخ زده ی پیش رویشان هستند
از چه در حسرت ینجه زارهای سرسبزی ؟
بادبادکم را در هوا پرواز می دهم اگر
احتمال تصادف با ساحل نشینان کم باشد.
بادبادکم را در هوا پرواز می دهم اگر
بر روی ساحل شیشه شکسته ای نباشد که پای مرا خلیده کند.
بادبادکم را در هوا پرواز می دهم اگر
باد تغیر مسیر ندهد.
بادبادکم را در هوا پرواز می دهم اگر
دوستانم از اینکه برای مدتی تنهایشان می گذارم ، ناراحت نشوند.
بادبادکم را در هوا پرواز می دهم اگر
از اتوبوس جا نمانم.
بادبادکم را در هوا پرواز می دهم اگر
مشق هایم ناتمام نمانده باشد.
بادبادکم را در هوا پرواز می دهم اگر
در چشم دیگران نمودِ بدی نداشته باشد.
بادبادکم را در هوا پرواز داده بودم اگر
به درک ِ لذت بادبادک پرانی رسیده بودم.
آیا من بخاطر اینکه عقل و دلم زیر بار هیچ ناراحتی ای نمی ره
مستحق سرزنشم؟
این شعر رو یکی از دوستام گفته و من خیلی با هاش حال کردم.
من همان دیوانه ی ، مدهوش ، سر مستم.
شیشه در دستم.
به هر سنگی رسم شیشه را بر سنگ می کوبم.
شیشه را نالان به ضجه ، خرد می خواهم.
ناله هایش دوست می دارم.
محمد صالحی
جسارتا شاید بهتر باشه دوتا نکته رو بگم.
۱.شیشه استعاره از دل ِ شاعره .
۲.سنگ کنایه از دل ِ خلق الناسه .
بعضی وقتها یه جمله انقدر به چشم آدم می یاد که همه فکر و ذکرش رو
مشغول می کنه. طوری می شه که از هر ده تا جمله ای که می گه یکیش
مربوط می شه به مشتقی از اون حرف.
جمله ای که این روزا خیلی ذهن منو مشغول کرده اینه :
هدف بهانست ، مهم مسیری یه که واسه رسیدن به اون هدف طی می کنی
حتی اگه به هدفت نرسی.