برای من که هنوز اندر خم یک کوچه ام
نه معنویات برتر از مادیات قرار است
نه مادیات برتر از معنویات .
ایمان به آنچه دارم و هستم ، تنها مسیر صحیح است .
هيچ راهی برای تک روی نيست .
عميقا ً باور دارم که صلاح من در اينه که
عقلم بی صلاح ديد تو هيچ برنامه ای رو مدريت نکنه
و
و تو بی اخذ تائيد از عقلم وارد هيچ ماجرائی نشی .
هميشه لحظات ناب من حاصل همکاری و همبستگی تو
و عقلم بوده .
شايد فکر کنی که من يه انگليسی مقرراتيم .
نمي دونم کمکی می کنه يا نه !؟
اما اگه دوباره هم صحبت عقلم بشی ، به تو می گه که
گاهی از نظر اون من يه فرانسوي عاشق پيشه بودم .
براي باور يه حقيقت وجود کسی که ديروز دچار
سوءتفاهم امروز تو بوده ؛ کمک خوبيه .
Hello darkness, my old friend
I've come to talk with you again
Because a vision softly creeping,
Left its seeds while I was sleeping,
And the vision that was planted in my brain
Still remains
Within the sound of silence.
In restless dreams I walked alone
Narrow streets of cobblestone,
neath the halo of a street lamp,
I turned my collar to the cold and damp
When my eyes were stabbed by the flash of
A neon light
That split the night
And touched the sound of silence.
And in the naked light I saw
Ten thousand people, maybe more.
People talking without speaking,
People hearing without listening,
People writing songs that voices never share
And no one deared
Disturb the sound of silence.
Fools said i,you do not know
Silence like a cancer grows.
Hear my words that I might teach you,
Take my arms that I might reach you.
But my words like silent raindrops fell,
And echoed
In the wells of silence
And the people bowed and prayed
To the neon God they made.
And the sign flashed out its warning,
In the words that it was forming.
And the signs said, the words of the prophets
Are written on the subway walls
And tenement halls.
And whisperd in the sounds of silence.
Simon and Garfunke
امروز یه منظره ای دیدم که قبلا ْ هم دیده بودم ولی چون وب لاگ
نداشتم بحثش از محافل خودمونی پیش تر نرفت.
با یک جفت جوان برخورد داشتم که خانم در شوهرش ذوب شده بود.
یه وقت فکر نکنین لجم گرفت یا از کارشون حالم بد شدا
فقط دلم سوخت به حاله گذشته ی مستقل عروس خانم.
راستی اون تصمیم کبری ای که من گرفتم و عملیش کردم امروز وارد
مرحله ی جدیدی شد که از مرحله قبلی خیلی جذاب تر هستش.
با کوله باری از خاطره
هنوز هم
باید زندگی کرد
و
زنده ماند .
وقتی با همیم بدون اینکه هیچ کاره خاصی بکنیم ؛
زندگی همون جوریه که دوست دارم باشه.
نه جوجه ای خوردیم ، نه جایی رفتیم ،
ولی خیلی خوب بود.![]()
خیلی خوبه که پسریم ، اینجوری هیچکس نمی تونه از هم جدامون کنه.
روم سیاه من قرار بود درباده عشق و عاشقی چیزی ننویسم ولی یه حرفی
بهم زده شد که نمی شد بی جواب بمونه.
همه ی سعی من در این متن اینه که بتونم یه دید درستی به دوستان بدم در
مورد نظری که درباره عشق و عاشقی دارم.
یک مقدار متنم طولانیه امیدوارم حوصله کنید همش رو بخونین.
ریشه ی واژه ی عشق :
کلمه عشق بر گرفته از نام گیاهی است به نام «عشقه». این گیاه از
خانواده ی پیچک است . گیاه عشقه در کنار گیاهی دیگر می روید و
ریشه های خود را در بدن آن گیاه فرو می کند و در غذایی که آن گیاه
برای خود جذب می کند با او شریک می شود. به مرور زمان گیاه عشقه
رشد بیشتری می کند و طبیعتا ً سهم بیشتری از غذای جذب شده توسط
گیاه اولیه را ازآن خود می کند. این کار آن قدر ادامه پیدا می کند تا تمام
غذای جذب شده به گیاه عشقه می رسد. در این زمان گیاه تسخیر شده نه
تنها رشدش متوقف می شود بلکه به صورت گیاهی خشکیده در می آید.
منظره چنین ترکیبی از دو گیاه بسیار زیباست ؛ از دور گیاهی سبز با
گل های زیبایی نمایان است که به دور گیاهی خشکیده پیچیده شده است.
اما این منظره مدت زیادی دوام نمی آورد چون با خشک شدن کامل گیاه
اولیه ، گیاه عشقه دیگر غذایی برای استفاده نخواهد داشت زیراکه خود
به تنهایی توانایی جذب غذا را از زمین و خورشید ندارد.
( به نظر من عشق همون کاری رو با روح انسان می کنه که عشقه با
اون گیاه می کنه )
عاشق شدن برای به تکامل رسیدن یک روح بسیار بسیار لازم است :
هر انسانی که عاشق می شود در دراز مدت مراحل تکاملی زیر را طی
می کند:
مرحله ی اول : شخص X عاشق شخص Y می شود و بخاطر او غرور
و منیت خود را زیر پا خرد می کند . ( اگه غیر از این باشه عاشقش نشده
بلکه خیلی زیاد دوستش داره . )
مرحله ی دوم : پس از اتمام دوره عاشقی (حالا یا بخاطر کم اوردن یا
بخاطر شکست عشقی یا بخاطر تبدیل شدن عشقش به تنفر ) به این نتیجه
می رسد که شخص Y لیاقت این از خود گذشتگی را نداشته.
مرحله ی سوم : شخص X روز به روز مغرورتر می شود تا جایی که
غرورش تبدیل به خودپسندی می شود و دیگر احد الناسی را آدم حساب
نمی کند.
مرحله ی چهارم : شخص X سرش به سنگ می خورد و یاد می گیرد
«عزت نفس» متفاوت از «خود پسندی» است. شخص X منیت خود را
حفظ می کند و احترام به دیگران را می آموزد و به اجرا می گذارد.
مرحله ی پنجم : شخص X یاد می گیرد که دوست بدارد.
مرحله ی شش : شخص X یاد می گیرد که همه را دوست بدارد
( از آفریدگار بگیرتـــــــــــــا آفریده ها )
مرحله ی هفتم : شخص X می آموزد که در مواردی بهترین کار این
است که از خود بطور کامل بگذرد و خود را به عشق بسپارد.
مرحله ی هشتم : غذا حاضر است ، بفرمائید سر سفره.
نکته ای که باید عرض کنم اینه که این اتفاقات لزوما ً در یک زندگی
اتفاق نمی افته.
نکته ی دیگه اینکه این صحبت ها اعتقاد شخصیه منه و تا حالا نه کسی
بطور کامل تائیدش کرده نه به این شکل جایی مطرح شده. ( من از اعتقاداتم
دفاع می کنم ولی هیچ وقت نمی گم صد در صد درسته و همیشه احتمال
تغییر یا تکامل رو در موردشون می دم . )
امیدوارم از این متن به هدفی که می خواستم رسیده باشم.
ضمنا ً من نه دوست دارم بهم بگین در چه مرحله ای ایستادم ، نه اینکه
دوست دارم این سئوال ازم پرسیده بشه. پیشاپیش از اینکه سر به سرم
نمی ذارین ممنونم .
دیگه کم کم شورش رو دارم از مزه در می یارم.
دیگه بسه.
از بس الکی خودم رو وارده این ماجرا ها کردم که یادم رفت درباره
تصمیم کبری ای که اخیرا ْ گرفتم و کلی کیفش رو کردم چیزی بنویسم.
البته در راستای همون تصمیم کذا باید عرض کنم که خیلی خستم نمی ـ
تونم امشب دربارش چیزی بنویسم.
پی نوشت : ولی این زمینه که به دور خورشید می گرده.
عشق چون آید برد هوش و دل فرزانه را
دزد دانا می کشد اول چراغ خانه را
آنچه ما با خویش کردیم هیچ نا بینا نکرد
در میان خانه گم کردیم صاحب خانه را
شرمنده اسم شاعر یادم نیست فقط یادمه
«فخر» تو اسمش بود و خانم هم بود. اگه
اشتباه نکنم دختر یه پادشاهی هم بود.
اصولا ً جو گير شدن آدم رو کور مي کنه.
حالا مي خواد آدم جو گيره عاشق بازي بشه .
مي خواد جو گيره منطقي بازي بشه.
مي خواد جو گيره من مي دونم تو نمي دوني بازي بشه.
مي خواد جو گيره گير دادن بازي بشه.
مي خواد جو گيره . . .
ولي اگه با دقت نگاه کني هميشه يه حس يا يکنفر پيدا مي شه که هولت
بده تو رودخونه که بخودت بياي.
نيازی به گفتن نيست ولي حالا من مي گم .اعتراف مي کنم پست
«عمو جون چرا ؟ » خيلي سوتيه بزرگي بود.
البته اينا دليل نمي شه که فکر کنين من از حرفم کوتاه اومدم.
ولي فعلا ً فيتيلم رو مي کشم پائين تا يه موضوعه بکر به ذهنم بياد و
بتونم با قدرت يک انتقــــــــــــــــــــاد جـــــــــــــــــانانه از همونايي
که مي دونيد بکنم.
حالا
يا من خيلي داغم يا آبه رودخونه سرد نبوده.
ولي واقعيت اينه هیچ کدوم .
من اون روزي که رفتم سوراخ لايه ازون رو بدوزم وقتي دوختمش
ديدم پارچه شلوارم رو هم اشتباها ً به جو دوختم.
همش هم به خاطر اين بود که خلبان ِ سفينه مون عجله داشت که زود
برگرده . آخه بچم دلش واسه دوست دخترش تنگ شده بود.
چون من یک درصد احتمال دادم که عزیزانی که از وب لاگم دیدن
می کنن نظرهایی که واسه متنن هام نوشته میشه رو نخونن بایسته
دونستم جوابیه ای که دادش توپم به متنم داده بود رو در غالب یک
پست جدید ارائه کنم.
جوابیه ی مـــــــــــــــازِیــــــــــــــار :
وقتی تو آمدی ؛
ابرا از هم واشدن و آسمون آبی شد.
ستاره از شادی درخشید.
ماهِ تمام نقره شد و تابید.
کوه از هیجان غرید و آتشفشان کرد.
زمین عاشقانه به دور خورشید چرخید.
یه سئوالی
مگه قبل از اومدنش این اتفاق ها نمی افتاد؟
( برداشت آزاد بر اساس متنی از مهیار )
نتیجه گیری انتقام جویانه:
زدی ضربتی به عاشقان ( دل سوخته ! ), ضربتی نوش کن 
نتیجه گیری اگزیستانتیالیستی!:
چه ربطی داره !
نتیجه گیری مهستیانه (ره) :
این عشقِ که حافظ رو غزل گو میکنه . . .
نتیجه گیری مولانا نه :
در عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید
دانی که کیست زنده، آن کو ز عشق زاید
پیرو یکی از متن های قبلیم درباره عشق و عاشقی من یه نکته ای رو
عرض بکنم . "من با ذاته عشق به شخصه مشکلی ندارم . مشکلم با
اون هاست که کشکی کشکی خودشون رو عاشق می کنن."
حالا واسه خالی نبودن عریضه متن ذیل رو هم تقدیمتون می کنم.
وقتی تو رفتی ؛
ابرنالان شد و بارید.
ستاره از خشم شعله بر کشید.
ماه خاموش شد و از آن غبار بلند شد.
کوه بهت زده شد و درجا خشکش زد.
زمین دیوانه وار به دور خود چرخید.
یه سئوالی
مگه قبل از رفتنش این اتفاق ها نمی افتاد؟
خدایا
مرا قدرتی عطا کن که به داشته هایم قانع نباشم.
داره از قبیله ی ما یکی یکی کم می شه.
هر کی دوست داشتم و دارم راهی سربازی می شه!!!
نوید و مهدی و مصطفی و محمدرضا فردا باید برن سربازی .
حبیب رو هم که چند ماه پیش راهی کردیم.
تا حالا پنج تا
یه زمانی می گفتم من فلان کار رو انجام می دم یا به فلان دلیل فلان کار
رو می کنم ،بعد بدون اینکه پی ِ ش رو بگیرم بی خیالش می شدم .
الان که به کارهام فکر می کنم می بینم دقیقاً دارم اون کارهایی که گفته
بودم رو به همون دلیل هایی که گفته بودم انجام می دم .
به شهر عشق اندر شدم .
پیر و جوان یافتم زانوی غم در بر گرفته. همه ژولیده و چِت کرده.
گاه گداری لبخندی تلخ بر لبانشان می نشست و از پسش آه هایی دم کشیده.
سراغ از کدخدا گرفتم و به سمت جایگاهش رهنمون شدم.
چون به سر سرایش وارد گشتم ، اتاقی دیدم مزین شده به تصویر های
معشوقکی در فیگور های متنوع. در کف اتاق دشکی پهن بود از کثیفی
به سان قاب دستمال و بر روی آن پیرمردی ژولیده که از بی تحرکی
زخم بستر ها داشت به عمق خیلی.
گفتم : "ای پیر مرا با سخنی مهمان کن."
گفت : "می توان تنها تر از خدا بود."
از شهر به در آمدم و به شهر بعدی دخول کردم.
معشوق هایی دیدم همه دست بر زیر چانه و منتظر.
چون از عاشقانشان خبر خواستم پاسخ دادند :
" چه می دونیم والا، بعد از اینکه دزدکی چندتا عکس ازمون گرفتن
دیگه رفتن و ندیدمشون. فقط گه گداری رهگذر ها خبر می یارن ازشون
که فلانی از عشق تو پر پر شده."
پی نوشت : یه نکته ای که تو سفرنامم یادم رفت بنویسم این بود که
یکسری از اون عاشق ها تو اون شهر عشق کذا عشقشون خیالی بود
یعنی هیچ معشوق جاندار یا غیر جانداری تو زندگیشون نبوده.