یکی بود یکی نبود.
ما بودیم .
اون رفت ما بودیم .
اون اومد و باز ما بودیم .
اونا رفتن. ما بودیم .
اونا که بودن. اونام اومدن. من رفتم .
البته اینا مربوط می شه به دوره آموزشی مگر نه ماهنوز
سربازیمون مونده .
می دونی چیه ؟
نمی دونم می دونی و باور داری یا نه !!؟
ولی خیلی دوست دارم ، کسایی که دوستشون دارم باور داشته باشن .
شاید نتونم قانعشون کنم اما آرزو می کنم که باور داشته باشن
زندگی این دنیا یه بازی نیست که اگه رو اصولش بازی کنی آخرش
خوشی باشه .
زندگی یه آزمایشگاست . و کسی بهترین استفاده رو ازش می بره که از
آزمایش های قبلی استفاده ببره و همیشه دنبال آزمایش های بعدیش باشه ؛
هیچ لزومی هم نداره که نتیجه آزمایش هات اونی بشه که می خوای .
حتی اگه یه روز قبل مرگت بفهمی که اشتباهت کجا بوده .
خوب می دونم که تو این متن هیچ چیزه جدیدی نگفتم و همتون می
دونستین
امـــــــــــــــــا
باور کنین
بــاور کنین
بــــاور کنین
که
ارزشش رو داره .
من مهیار طبرستانی این متن رو در نهایت سلامت نوشتم . به دور از
هرگونه ستیز یا گریز .
و این نوشته کسیه که یه روزی به اشتباه هدف زندگی دنیوی رو شادی
می دونست .
بعضی وقت ها در نخواستن لذت قدرتی هست که در خواستن و به
دست آوردن نیست . مخصوصا ْ اگه اون خواستنی یه چیز معمولی
باشه .
پی نوشت :
درباره اسم این متن بگم که از اون دسته جمله هاست که آدم به خودش
می گه تا انرژی بگیره .
اگه یه بچه قاقا لی لی بخواد و بهش ندی گریه می کنه .
راحت ترین راه اینه که بهش قاقا لی لی بدی تا گریه نکنه .
اگه به من قاقا لی لی بدن تاگریه نکنم لذت پر دوامی نمی برم .
دوست دارم یاد بگیرم واسه قاقا لی لی گریه نکنم .
دنیا جائی برای اعداد اعشاری نداره .
تو دنیا
یا به سمت پائین گرد می شی و کم می شی ،
یا به سمت بالا گرد می شی و کمی.
ولی همیشه در درونت چند رقم اعشار داری .
وای به روزی که دنیا اعداد اعشاری رو به رسمیت بشناسه .
قهرمان قصه ها در دور دست ها پیداست .
نگاهم را به جلوی پایم می اندازم
تا در انتظار آمدنش به رخوت دچار نشوم .
چه آدم خوبی بود فلانی .
چه روز قشنگی بود فلان روز .
چقدر تابستون فلان سال خوش گذشت .
چه دوران دل پذیری بود فلان موقع .
. . .
آقا موشه تو می دونی اسناد مربوط به خاطرات بد من کجاست ؟
راستی چرا انقدر چاق شدی تو !!؟
قبلا ً وقتی حرف می زد ، آرامش پیدا می کردی .
ولی الان فقط عادت آرام حرف زدن براش مونده بود .
پرش ذهن به فراسوي زمان
به درک واصل کرد اين خيالم را که
اين غم امروزت
سد راهيست به شادیه کنون .
دیگه شرمنده که شعرم نه قافیه داشت نه وزن .
به قول مولانا «ما چو ناییم و نوا در ما ز اوست »
البته او که کلا ً نوازنده کار درستیه مشکل از نی منه که ناکوکه !
حالا شما به حرف شعرم دقت کنین نه وزنش .
بازم به قول مولانا
«ای برادر قصه چون پیمانه ایست
معنی اندر آن به سان دانه ایست
دانه ی معنی بگیرد مرد عقل
ننگرد پیمانه را چون گشت نقل »
یادم می یاد پژو ۵۰۴ مون اون اواخر خیلی قر می یومد سرمون . صبح
کلی باید التماسش می کردیم تا روشن شه . ریپ می زد . خلاصه که
دانسی داشتیم باهاش . تا اینکه تصمیم جدی گرفتیم که بفروشیمش . یهو
از این رو به اون رو شد . با تک استارت روشن می شد . ریپ نمی زد .
در واقع یدفعه خوش قلق شد .
موهام هم همینطوره . بلند که می شه دیگه فرم دادنش کار حضرت فیله
اما تا تصمیم می گیرم برم سلمونی یهو فرم می گیره مثل هلو .
از اینجور مثال ها زیاد . . .
یادمه یکی بهم گفت می خوام یه ماه سیگار نکشم آخه تازگی ها بهم فاز
نمی ده . بهش گفتم همین که تصمیم گرفتی یه مدت نکشی هم هوسش رو
زیادتر کردی هم فازشو .
حالا مثل اینکه این قانون جهان شمول شامل حال وب لاگ نویسی من هم
شده !
می دونین چرخ فلک خیلی رقاصه . وقتی می خوای یه کار رو شروع
کنی کلی سنگ می ندازه جلو پات . وقتی هم می خوای بی خیال یه کار
بشی هزار و یک انگیزه برات به وجود می یاره .
حالا اجالتا ْ من بازم چندتائی آپ می کنم تا زمان سربازیم تا ببینم این فلک
بوقلمون چی هوس می کنه .
و شما ای خواننده ی گرامی
من رو از نظرهاتون محروم نکنین . هر نظر شما می تونه جرقه ای باشه
در ذهن من برای یک پست جدید .
پی نوشت : یادتون نره نویسنده ی این وب لاگ متولد ماه مهر و بهم
خوردن ترازوی متولد این ماه مادامی که به هنر حفظ تعادل نرسیده
غیر قابل اجتنابه .
پینکیو بالاخره آدم شد ، منم می شم ![]()
اول از همه باید عرض کنم که سال نو مبارک
دوم از همه باید بگم که من اول اردیبهشت باید برم سربازی
در راستای حرف های سوم و چهارم و . . . عرض کنم که
وب لاگ نویسی من با یه هوس شروع شد
وب لاگ یه بنده خدائی رو خوندم و هوسش زد به سرم .
وب لاگ نویسی من با یه حسادت دچار یه انقلاب شد .
با یه به خود اومدن از اون حالت خارج شد .
با یه بی خیالی مسیرش عوض شد .
با یه سفر یه روزه وارد بی راهه شد .
و در آخر با چندتا حرف وارد وادیه the sound of silence شد .
طبیعیه که تو این مدت اتفاق های زیادی برام افتاد که بفهمی نفهمی از
لابلای بعضی متن هام سر باز می کرد
اما تنها حسی که وقتی به وب لاگم فکر می کنم به سراغم می یاد اینه
که من نیازی به وب لاگ نویسی به این سبک ندارم .
نه تنها من که هیچکس نیازی به وب لاگ من نداره .
از همه مهم تر اینکه دیگه وب لاگ نویسی برام هیچ لذتی نداره .
آخر سخن اینکه
حرف رو باد می بره .
پایان