یکی از بچه ها گفت «امشب می یام به وب لاگت سر می زنم . »
گفتم « ایول ؛ برات فرش قرمز پهن می کنم .»
یکی دیگه از بچه ها گفت « خوب کاری می کنی چون همیشه پا برهنه
می پره وسط .»
توضیح اساسی که یه وقت سوتفاهم نشه :
درسته که این دیالوگ واقعی بود ولی من به هیچ وجه منظورم به شخص
خاصی نبوده .
نمی تونم به طور قطعی این حرف رو بزنم ولی حس می کنم اینجوری
شده که دیگه به این راحتی ها نمی تونم دوست عزیزی برای خودم پیدا
کنم یا به عبارت بهتر نمی تونم به این راحتی ها با کسی صمیمی بشم .
تو سربازی خیلی دلم واسه خانواده و دوستام تنگ می شه .
When I need you
I just close my eyes and I'm with you
And all that I so want to give you
It's only a heartbeat away
When I need love
I hold out my hands and I touch love
I never knew there was so much love
Keeping me warm night and day
Miles and miles of empty space in between us
The telephone can't take the place of your smile
But you know I won't be travelin forever
It's cold out, but hold out, and do I like I do
When I need you
I just close my eyes and I'm with you
And all that I so wanna give you babe
It's only a heartbeat away
It's not easy when the road is your driver
Honey that's a heavy load that we bear
But you know I won't be traveling a lifetime
It's cold out but hold out and do like I do
Oh, I need you
When I need love
I hold out my hands and I touch love
I never knew there was so much love
Keeping me warm night and day
When I need you
I just close my eyes
And you're right here by my side
Keeping me warm night and day
I just hold out my hands
I just hold out my hand
And I'm with you darlin
Yes, I'm with you darlin
All I wanna give you
It's only a heartbeat away
Oh I need you darling
leo sayer
فکر می کردم سربازی می تونه بوته آزمایش خیلی خوبی باشه برای
محک خوردن ادعا های من در مورد توانایم در بر خورد با مشکلات .
ولی مسئولیتی که نظام در قبال سربازان وظیفه داره باعث شده که بیشتر
از اونی که فکر می کردم هوای ما ها رو داشته باشن . می گن سربازی
برای اینه که آستانه ی صبر سربازها بالا بره اما همش حرف مفته .
من می خواستم فقط و فقط به خودم ثابت کنم که نظر هام با عملم یکیه
ولی راه خوبی رو انتخاب نکرده بودم . چون من خر بودن رو خوب بلدم
و خیلی احمقانست آدم درسی رو که کاملا بلده رو برای باره صدم دوره
کنه . خر بودن در خیلی موقعیت ها راه حله خوبیه ولی برای من کمه .
واقعیت حرف های من وقتی ثابت می شه که من مورچه بودن رو هم
از بر بشم .
به ازای هر نه ای که به آرزوهام می گم یه امتیاز منفی می گیرم و به
ازای هر حرکت در مسیر آرزوها یک امتیاز مثبت .
نباید توانائی در تحمل مشکلات اجباری و بی هدف رو ملاک عمل قرار
داد . حکم محکمه پسند رای دل آدمه .
وقتی به کارهای بابا ، مامان ، داداش و خواهرم فکر می کنم می بینم
که حالا حالا حــــــــــــالا ها راه دارم واسه رفتن .
البته من با الگو برداری موافق نیستم .
به قول عزیز فقید فردی مرکوری :
I consider it a challenge before the whole human race
and I ain't gonna lose
بجای اینکه بخوابی از ساعت ۹ شب تا ۵ صبح فرداش می برنت
آشپزخونه پادگان که به آشپز کمک کنی . در اصطلاح سربازی بهش می ـ
گن همیاری .
زود قضاوت نکنین می تونه خیلی معامله ی خوبی باشه ۵/۳ ساعت سر
دیگ هستی و بی وقفه حلیم هم می زنی که ته نگیره . بعدش هم غذا
رو پخش می کنی و در آخر هم که دیگ خالی شد با ریکا و تاید دیگ رو
می شوری در عوض این کارها ۳ برابر جیره غذایی بهت حلیم می دن
با دارچین اضافه . من که کاملا از این معامله راضیم .
البته بعضی وقت ها استثناهایی وجود داره .ممکنه مثل دیروز من یکسری
مثبت و منفی ها اشتباه بشه و نصف جیره غذایی بهت حلیم برسه و انقدر
کارها توهم توهم بشه که از دارچین اضافه محروم بشی .
پیش می یاد دیگه . می گن وصف العشق ، نصف العیش . در طول مدت
همیاری با یاد اون عاقبت خشمزه صفائی کردم .
راستی یه چیزی بگم . من الان که دارم این متن رو می نویسم حدود
۳۱ ساعته که نخوابیدم و در کمال پر روئی عوض اینکه بخوابم اومدم
دارم وب لاگ آپ می کنم .
می گن حرف ، حرف می یاره .
از همون روزی که من ساعت یک بعد از نصفه شب به دنیا اومدم و
اسمم رو مهیار ( یار ماه ) گذاشتن ؛ با شب زنده داری اخت شدم .
برنامه من در هفته ای که گذشت این بود :
از یکشنبش رو می گم . بعد از بیدار باشه ساعت ۵/۴ و صبحونه خوردن
و انجام نظافت خصوصی و عمومی رفتیم کوه . در یک حرکت انقلابی
جهت انجام فریضه کل کل ، گروهان ما انقدر از کوه بالا رفت که فرمانده
گردان روش کم شد که دیگه به گروهان ما نگه تنبل . شب همون روز از
ساعت ۲ شب تا ۵ صبح بین برجک های پادگان وظیفه محوله ی گشت
زنی رو انجام دادیم . بعد از گشت زنی دوباره وظایف صبحگاه رو انجام
دادیم . بعدش به علت نا معلومی دچار خشم ساختگی فرمانده گروهان شدیم
و من به آرزوم رسیدم .
بهمون بدو بایست ، بدو دراز بکش و پا مرغی دادن . بعدش رفتیم سر
کلاس و همه تلاش خدمون رو کردیم که سر کلاس چرت نزنیم . تا اینکه
به شامگاه رسیدیم . بعد از شامگاه و غذا خوردن و نماز خواندن خوابیدیم
تا ساعت ۲ شب که دوباره تا ساعت ۵ صبح بین برجک ها گشت بزنیم .
باز برگشتیم و کارهایه صبحگاهی رو انجام دادیم و در مراسم صبحگاه
چنان رژه افتضاحی رفتیم که خودمون شاخ در اوردیم اما چون دو روز
پشت سر هم گشت زنی انجام داده بودیم بهمون گیر ندادن . اخه رو
اصولش نباید یکسری سرباز دو شب پشت سرهم گشت زنی انجام بدن
اما چون یه ذره برنامه ها قاطی پاتی شده بود ما مجبور شدیم این کار
رو بکنیم .
خلاصه رفتیم سر کلاس و از شانس خوب ساعت چهارم بجای کلاس
نوبت حموم رفتن گروهان ما بود که البته من بجای اینکه برم حموم گرفتم
تخت خوابیدم تا ساعت ۷ شب که باید می رفتیم برای شام و بعدشم نماز .
خوب بعد از اون خواب دل انگیز دیگه ساعت ۵/۹ که خاموشی دادن
من خیلی حس خواب نداشتم . این بود که تا گفتن یکسری بیان همیاری
واسه آشپزخونه من از ذوق شب زنده داری و البته یکمم انسان دوستی
سریعا خودم رو به عنوان همیار معرفی کردم . بعد از همیاری هم که
دوباره برنامه روزانه رو انجام دادیم . بعدم اومدم مرخصی و در کمال
تعجب بجای اینکه تو اتوبوس بخوابم نشستم جزوه های درسیمون رو
خواندم . الانم که پر رو پر رو بجای اینکه بخوابم نشستم پر چونگی می -
کنم . اینجوری شد که من از ساعت ۷ پریشب تا الان بیدارم و از ته دل
می گم که خیلی حس خوبی دارم .