تبليغاتX
پرواز می کردم اگر ...
بیا با همسایمون برقصیم تو خیابون
 

زیاد پیش می یاد که من یاد عزیزانیم رو بکنم که پیشم نیستن .

 زیاد پیش می یاد که در زمان هایی خاص دلم هواشون رو بکنه .

ولی دلم براشون تنگ نمی شه . درست یا غلطش رو نمی دونم ولی

اینکه تو خوابم می بینمشون و باهاشون هستم و باهاشون حرف می زنم ،

 حس دلتنگیم رو ارضا می کنه .

معتقدم خوابهای من تجسمات ذهنم نیستن . اونی که تو خوابم می یاد

خود اون شخصه .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت   توسط مهیار طبرستانی  | 

 

 بی هیچ مقدمه ای عرض کنم خدمتتون که :

 اخلاق و پشتوانه های حرکت های اخلاقی جهت ضمانت اجراشون بر

کلی نوع هسته که دو نوعشون موضوع بحث من هسته .

اخلاق انتفاعی : یعنی انجام دادن امور اخلاقی برای به دست آوردن

یکسری امتیازها 

 مثال : خوش برخورد بودن ، صادق بودن ، مهربون بودن ، . . . برای

بدست آوردن جایگاه خوب در اجتماع .

اخلاق فطری : یعنی داشتن یکسری رفتارها و سکنات به طور کاملا

فطری و ناخودآگاه یا بهتر بگم   بدون اینکه بهشون فکر کنی که چرا و

واسه چی .

حالا شما حساب بفرمائید چه حسی داشتم من وقتی کاشف به عمل اوردم

که دارم از حالت دوم به حالت اول تغییر می کنم .

یه جای قضیه می لنگید تا اینکه با زدن این برچسب به احوالاتم فهمیدم

از کجا باید سوراخ رو  دوخت تا از خودم خالی نشم .

نتیجه اینکه دیگه شعر " صفائی داشت این دل پیشترها که در این روزا

نمی ارزه " به ترانه هایی  پیوست که بدون توجه به معنیشون صرفا به

خاطر ریتمشون خونده می شن .

 

پس نوشت : سیاوش قمیشی خیلی آهنگساز ، شاعر و خواننده خوبیه و

                      من خیلی دوسش دارم .

                     مسعود فردمنش خیلی ترانه سرای توپیه و من در آرزوی

                    رسیدن به هنر ساده  گوئیش هستم . مثال هم می یارم از

                    شعرهایی که گفته و من خیلی دوسشون دارم که حرفم ثابت شه 

                   ۱. تا حالا فکر کردی چه خوب می شه اگه برگردی .

                  ۲. یه جمله ی دوست دارم ببین کجاها مارو برد ، گنج سلیمون

                  می دادی ما رو به وجد   نمی آورد.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت   توسط مهیار طبرستانی  | 

 

سلامی چو بوی خوش آشنائی                           بدان مردم دیده روشنائی

عرض شود که پس از قرنی دوباره من اومد وب لاگ بازی . اینکه چرا

انقدر نبودم طولانی شد دوتا علت داره . یکی اینکه سربازی افتادم سیستان

و بلوچستان و جایی که من بودم همچی بفهمی نفهمی برهوت  بود . یکی

دیگم اینکه وقتی از اونجا برگشتم می خواستم در اولین آپم متنی ارائه کنم

در خور اون تجربه کذا و چون  سنگ بزرگی بود بر داشتنش خیلی طول

 کشید و هنوز هم در حال کلنجار رفتن باهاشم ولی فعلا گفتم یه متن آپ

کنم که طلسم شکسته بشه بعدها اون متن رو هم می نویسم انشالله.

تو این مدت اتفاق هایی که برام مهم باشن خیلی افتاد که جا داره تو

وب لاگم بنویسمشون . از سربازیم  ، عمل جراحیم ،  ماجراهای انتقالیم ،

روز به روز ارادتمند شدن به اعضا خانواده ، کلی ماجرا از دوستام و

با دوستام و سئوال هایی درباره خودم !

اگه دوباره موتورم داغشه همشون رو می نویسم .

 

حالا واسه خالی نبودن عریضه یه جمله از اون تیپ جمله هایی که

دوست دارم هم از خودم در می کنم که یه چیزی  گفته باشم .

وقتی نمی تونی ، می دونی که می خوای .

وقتی می تونی ، کلی باید فکر کنی تا یادت بیاد که می خوای .

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت   توسط مهیار طبرستانی  |