حتی لازم نبود تو چشماش نگاه کنه تا اون همه عشق و ایثار رو ببینه . هر
روز هزار بار بهش ثابت می شد که پاکترین عشق متعلق به پدر و مادر
هاست .اما اون روز تمام هوائی که تنفس می کرد پر بود از حس ارادات .
وقتی می دید که با چه ذوقی علی رغم خستگی داره وسایل یه پیک نیک
رو حاضر می کنه (با اینکه این صحنه رو بارها دیده بود) دلش می
خواست دستش رو ببوسه . دلش می خواست بگه مامان عاشقتم . اما یه
حسی نمی ذاشت این حرف رو بزنه ، اون کار رو بکنه . خیلی با خودش
کلنجار رفت ولی نشد . اشکش سرازیر شد و به این امید که مامانش ببینه
و علتش رو بپرسه و اونم سفره دلش رو باز کنه ، پاکشون نکرد. اما
مامانش ندید یا شایدم دید و به عمد به روی خودش نیورد.
****
توی پارک با هم راه می رفتن . دختر و پسری رو دید که دست هاشون رو
به هم قفل کردن و هر از گاهی عاشقانه به هم نگاه می کنن. به صورت
دوستش نگاه کرد و یه لبخند زد و یه لبخند جواب گرفت . پر شد از این
حسه خوب که چقدر عالیه که من یکی رو دارم که بدون اینکه لازم باشه
یک کلمه با هم حرف بزنیم از بودن با هم لذت می بریم . چقدر عالیه که
انقدر درکم می کنه . یاد دیروز افتاد که دوستش با چه اطمینانی خودش
رو به دست اون سپرده بود . دلش واسش غش رفت . قلبش تندتر و تندتر
به تپش افتاد . انگار می خواست بگه الان ناب ترین لحظه ست که بهش
بگی چقدر دوسش داری . فقط باید تو صورتش نگاه کنی ، اسمش رو بگی
و بلافاصله بعدش بگی دوستت دارم . اما این حرف تو گلوش گیر کرد
و صدا نشد.
****
پای دختر به یه سنگ گیر کرد و تلپ خورد زمین . یه خانم میانسال که با
خانوادش اومده بودن پارک بهش نگاه کرد و لبخند زد. من بهتون اطمینان
می دم که فقط یه لبخند زد ! از اون لبخندها که معینیش اینه که عیب نداره
عزیزم واسه هر کسی ممکنه این اتقاق بیفته . اما اگه بدونین پسریه هوچی
به دفاع از دوستش چه داد و قالی را انداخت . از اون طرف هم پسر
خانواده به پشتیبانیه مادرش . چه ها که گفتن و چه ها که شنیدن . فقظ جو
فرهنگی ای که اونجا بود باعث شد که دست به یقه نشن .
****
مادرخانواده فرصت رو مناسب ندید که به پسرش بگه راه های بهتری
واسه ابراز محبت وجود داره . دست کرد تو سبد و وسایل شام روبیرون
آورد.
****
دختر به دوستش گفت واقعا اون کارها لازم نبود. پسر صداش بلند شد که
من نمی تونم ببینم کسی تو رو مسخره کنه . من تو رو خیلی دوست دارم
و چشم دیدن این چیزها رو ندارم . سکوت سنگینی حاکم شد . پسر به این
فکر می کرد که چقدر فرق بود بین این دوستت دارمی که الان گفتم و
اون دوستت دارمی که اون موقعه نگفتم.