تبليغاتX
پرواز می کردم اگر ...
بیا با همسایمون برقصیم تو خیابون
 

وقتی از خواب بیدار شد خورشید هنوز طلوع نکرده بود .  لبخندی زد .

- ایول امروز کامروا می شم .

شب شد و خبری از کامروائی نشده بود .  لبخندی زد .

- یکی طلبم .

وقتی بیدار شد خورشید وسط آسمون بود .  لبخندی زد .

-یکی طلب دارم .

شب شد و باز هم خبری نشده بود  .  لبخندی زد .

- فردام روز خداست .

وقتی  بیدار شد خورشید وسط آسمون بود .  لبخندی زد .

- ببینم امروز چی می شه .

وسط های روز به کام دلش رسید .  لبخندی زد .

 - ایول !

شب که می خواست بخوابه با صدایی عبوس گفت :

- ا َ ه .  فردا باید زود بیدار شم .

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت   توسط مهیار طبرستانی  | 

 

یه گهی خوردم به چه بزرگی

شرمنده واژه مودبانه تری که بتونه این قضیه رو توصیف کنه پیدا نکردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت   توسط مهیار طبرستانی  |