وقتی از خواب بیدار شد خورشید هنوز طلوع نکرده بود . لبخندی زد .
- ایول امروز کامروا می شم .
شب شد و خبری از کامروائی نشده بود . لبخندی زد .
- یکی طلبم .
وقتی بیدار شد خورشید وسط آسمون بود . لبخندی زد .
-یکی طلب دارم .
شب شد و باز هم خبری نشده بود . لبخندی زد .
- فردام روز خداست .
وقتی بیدار شد خورشید وسط آسمون بود . لبخندی زد .
- ببینم امروز چی می شه .
وسط های روز به کام دلش رسید . لبخندی زد .
- ایول !
شب که می خواست بخوابه با صدایی عبوس گفت :
- ا َ ه . فردا باید زود بیدار شم .
یه گهی خوردم به چه بزرگی ![]()
شرمنده واژه مودبانه تری که بتونه این قضیه رو توصیف کنه پیدا نکردم.