تبليغاتX
پرواز می کردم اگر ... - و اما عشق .
بیا با همسایمون برقصیم تو خیابون
 

امروز واقعا روز عجيبي بود . از همون صبح همه چي اسلوموشن بود .

انگار زمان ثابت بود .  آدم ها بودن ولي نبودن .  شايد من خواب بودم .  همه

چيز مثل توهم بود .  من ناظري بودم که بودنم در حاله اي از شک بود .

بي وزن . مثل يک روح . کمترين نسيم مي تونست پروازم بده . معلق بين

تلقين بودن و حس نبودن . امروز سواي از روزهاي من بود .

 

شايد اين احساس خبري بود از اتفاقي که عصر قرار بود برام بيفته .

شايدهم عاملي بود براي اون .خيلي وقت بود اين حس رو نداشتم .  شش

سال .  آخرين بار اونقدر دور بود که خاطرش هم رنگ باخته بود .

 فکرشم نمي کردم باز تجربش کنم . فکرشم نمي کردم دوباره عاشق بشم .

 با يک نگاه .

 

آشنا بود . غريب آشنا . هر چي که بود تمام رشته ها و انگيزه هاي من رو

براي آغاز کردن يک رابطه ناشي از منطق با هرکي که خوب باشه پنبه

کرد و از بين برد .  تا وقتي اين حس تو وجودمه يا با اون يا با هيچکس .

 

اميدوارم دوباره ببينمش .  بر خرمگس معرکه لعنت .

 

برام شيرينه که بگم از صبح  « ايستاده ام (بودم) در جائي که با آب ،

با خواب ، تنها فريادي فاصله است .  شايد در ابتداي عاشقي ايستاده ام

(بودم) بانو » ** 

 

پي نوشت : به خودم و به شما قول مي دم اگه نشد که بشه خيال پردازي

نکنم .

** کيکاوس ياکيده . کتاب شعر بانو و کولي سايه فروش .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت   توسط مهیار طبرستانی  |