امروز واقعا روز عجيبي بود . از همون صبح همه چي اسلوموشن بود .
انگار زمان ثابت بود . آدم ها بودن ولي نبودن . شايد من خواب بودم . همه
چيز مثل توهم بود . من ناظري بودم که بودنم در حاله اي از شک بود .
بي وزن . مثل يک روح . کمترين نسيم مي تونست پروازم بده . معلق بين
تلقين بودن و حس نبودن . امروز سواي از روزهاي من بود .
شايد اين احساس خبري بود از اتفاقي که عصر قرار بود برام بيفته .
شايدهم عاملي بود براي اون .خيلي وقت بود اين حس رو نداشتم . شش
سال . آخرين بار اونقدر دور بود که خاطرش هم رنگ باخته بود .
فکرشم نمي کردم باز تجربش کنم . فکرشم نمي کردم دوباره عاشق بشم .
با يک نگاه .
آشنا بود . غريب آشنا . هر چي که بود تمام رشته ها و انگيزه هاي من رو
براي آغاز کردن يک رابطه ناشي از منطق با هرکي که خوب باشه پنبه
کرد و از بين برد . تا وقتي اين حس تو وجودمه يا با اون يا با هيچکس .
اميدوارم دوباره ببينمش . بر خرمگس معرکه لعنت .
برام شيرينه که بگم از صبح « ايستاده ام (بودم) در جائي که با آب ،
با خواب ، تنها فريادي فاصله است . شايد در ابتداي عاشقي ايستاده ام
(بودم) بانو » **
پي نوشت : به خودم و به شما قول مي دم اگه نشد که بشه خيال پردازي
نکنم .
** کيکاوس ياکيده . کتاب شعر بانو و کولي سايه فروش .